تبليغاتX
دی اکسید شوکران - غزل-مثنوی مرا دید
شعرهای طنز و غیره سعید نوری
 غزل-مثنوی مرا دید

 

 غزل-مثنوی مرا دید

پیراهن و گیسوی جلفم را که دیدند

با مهربانی گیسوانم را بریدند

 

من ظاهراً بودم ز اشرار حرامی

ممنونم از نیروی خوب انتظامی

 

ممنونم از مأمورصدیق گزینش

او شست روحم را به ابریق گزینش

 

یک روز جین پوشیده بودم او مرا دید

در ضمن او با صورتی بی مو مرا دید

 

فرمود: از تدریس محرومی برادر

با این قیافه مثل خانومی برادر

 

گفتم چرا؟ فرمود: چون ضد نظامی

گفتم: برادر! این چه بهتانی ست خامی؟

 

حتی اگر چیزی که گفتی بنده باشم

سیبیلهایم را هم اکنون می تراشم

 

آن گونه ای که دخترم را دوست دارم

هم رهبرم هم کشورم را دوست دارم

 

این مته را بیهوده بر خشخاش مفشار

فرمود پس معتاد هم هستید انگار!

 

ضد نظام و ضد دین معتادهم روش

گفتم :عجب گیر...برادر گفت :خاموش!

 

دیدم هوا پس می شود پیش اوفتادم

گفتم: خداحافظ برادر خانه زادم

 

حالا که قانون شما را نقض کردم

شاید ز بیکاری فرار مغز کردم!

 

 

هر چند بیکاری از ایران رخت بسته است

اما وجود یک نفر بیکار بست است

 

 

تا غرب با (بی بی سی) و (سی بی اس)خویش

بر ضد ایران شایعا تش را برد پیش

 

رفتم فرار مغز بنمایم به کابل

دیدم که ممنوع الخروجم بنده بالکل

 

رفتم مسافرکش شوم ماشین ندارم

ماشین خریده ام ولی بنزین ندارم

 

رفتم سر بازار پالانی خریدم

شب آمد از درد کمر عر می کشیدم

 

رفتم قاچاقچی هم شدم اما کساد است

چون دست در این صنف بیش از حد زیاد است

 

اکنون که بیکارم هزاران چشم بیکار

می بیندم در شکلهای نابهنجار:

 

***

 

رد می شدم از کوچه ای یارم مرا دید

با همسرم بودم که دلدارم مرا دید

 

یک روز فحش خواهر و مادر شنیدم

آن روز از بخت بدم خارم مرا دید

 

یک بار انگشتم درون بینی ام بود

از باجناق خویش بیزارم مرا دید

 

بعد از هزار و بوق و اندی سال یک بار

وامی گرفتم که طلبکارم مرا دید

 

انداختم پایین سرم را مثل یک گاو

فهمیده بود از پول پروارم مرا دید

 

 

می خواستم پیژامه ام را در بیارم

همسایه ی آن سوی دیوارم مرا دید

 

از ترس فریادی برآورد از جگرگاه

چون از مقابل بنده پندارم مرا دید!

 

 

انگار من از کودکی بیکار بودم

یادم میاید که پرستارم مرا دید

 

پیش نگاهش از خجالت سرخ گشتم

وقتی که بعد از ختنه شلوارم مرا دید

 

حرف سیاسی میزدم با سایه ی خویش

ای وای برمن! موش دیوارم مرا دید

 

می دادم از زور خوشی داد خوشی را

در خلوت خود حیف دادارم مرا دید

 

آه از ردیف دست و پا گیر« مرا دید»

بگذارتا دست ازتو بردارم «مرا دید»

 

***

 

البته در ایران گزینش اینچنین نیست

این مورد از پرونده های حزب نازی ست!

 

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387  |
 
 
بالا