برای این که بدونید با یه شاعر چند منظوره طرف هستید این دفعه یه شعر جدی گذاشتم !!!
چیزی نمانده بود که انسان خدا شود
ترکیبی از تغافل و عصیان خدا شود
حوا اگر به میوه ی ممنوعه دست برد
می خواست با تبانی شیطان خدا شود
آدم اگر به وسوسه خود را نمی فروخت
می رفت در نها یت ایمان خدا شود
این ناخدای کشتی تقدیر قصد داشت
در گیر و دار هجمه ی طوفان خدا شود
وقتی برای یخ زده یک جرعه آفتاب
در زمهریر فصل زمستان خدا شود
وقتی که در نگاه عطشناک تشنگا ن
حتی سرابهای بیابان خدا شود
وقتی که طفلهای گرسنه به چشمشان
شیری که می مکند ز پستا ن خدا شود
چیزی نمانده است که از گندم هوس
بر سفره های خالی مان ، نان خدا شود
چیزی نمانده بود... ولیکن خدا نخواست
انسان خدا نکرده بد ینسان خدا شود
|
+| نوشته شده توسط
سعید نوری در جمعه چهارم بهمن 1387
|