تبليغاتX
دی اکسید شوکران
شعرهای طنز و غیره سعید نوری
 

 

 

مشتی نمونه از خروارها افتخار

 

در پایتخت اشک دو انسان شاد نیست

دل های تنگ هم وطنانم گشاد نیست

 

چونان به جنگلی که تبر حکم می کند

اینجا رژیم ضد بشر حکم می کند

 

شلوار خیس می شود از ترس این رژیم

در کوچه های «غزه» و «حیفا» و «اورشلیم»

 

این حرف ها رسیده به هنگام چَت به من

از جانب زنی عرب و چاق و فت به من

 

در پاسخش نوشته ام ای چاق خوب چهر!

ای وسعتت هر آینه آیینه ی سپهر!

 

انسان با شعور چرا چاق می شود؟

عرضش به طول یک شبه الحاق می شود؟

 

هر چند آن رژیم ز کفار حربی اند

غم ها و غصه های تو از جنس چربی اند

 

باید رژیم چاقی خود را عوض کنی

وقتی کمد شکسته کمد را عوض کنی

 

البته مرگ بر ننه ی صهیونیست ها

تف بر تبار و روزنه ی صهیونیست ها

 

القصه غصه های تو با عشق مردنی ست

خوب است جرعه ای بچشی عشق خوردنی ست

 

آخر قرار بود کمی چت کنیم ما

حالا اجازه هست که «ماچت» کنیم ما؟

 

هر چند مشکل است از این فاصله تماس

لطفاً به دوربین بدنت را بکن مماس

 

من آه می کشم تو بگو دوست دارمت

هر چند گنده ای به بغل می فشارمت

  

« یا ایهّا الکثافتُ أنت مذکری

نا محرم اللجّن أنا لا بیوة الخری»

 

اینگونه فحش های رکیکی حواله شد

چون دستمال شخصیت ما مچاله شد

 

کبریت روشن غضبش را که فوت کرد

موضوع بحث نیز عوض شد ،سکوت کرد

 

گفتم: تو حرف ها زدی از زخم خاک خود

من نیز حرف می زنم از خاک پاک خود

 

از تندرستی وطنم حرف می زنم

باور بکن که با دهنم حرف می زنم

 

ای چاق مهربان من ای نازنین من !

این است حرف های من و سرزمین من:

 

ایران سرای شاد ترین مردم جهان!

صادر کننده ی همه ی گندم جهان!

 

ای تکه ی جدا شده از روضه ی بهشت!

حتی کویر لوت تو رفته به زیر کشت

 

ای در تو فقر سکته زد و رفت در کما!

ای پارچ پارچ نفت تو بر سفره های ما!

 

ای زاد گاه مادری « احمدی نژاد»!

ای بهترین برادر «کوبا» ، « اریتره» ، « چاد»!

 

راز موفقیت و مانایی تو چیست؟

ای آنکه یک اراذل و اوباش در تو نیست!

 

جاوید در توان ابد ضرب می شوی

هر روز پیش رفته تر از غرب می شوی

 

از غرب غیر ویسکی و ودکای ابسولوط*

ماندست مزه کردن اعمال قوم لوط

 

آنها به جای تخم فسادی که کاشتند

ای کاش یک وزارت ارشاد داشتند

 

 در غرب نیز دولت اگر مهرورز بود

آیا به هیچ خشتکی از فقر درز بود؟

 

در غرب اقتصاد اساس و مبادی است

اینجا فقط تورم ما اقتصادی است!

 

اینجا به غیر عفت و زاییدن پسر

زن ها نخواستند حقوقی ز مرد نر

 

زن را برای لذت مرد آفریده اند

بر شاخه ی هوس همه سیب رسیده اند

 

اما زنان غرب تساوی طلب شدند

مردان ذلیل تر ز زنان عرب شدند

 

ای غربیان که بوی ضلالت گرفته اید

آیا شما سهام عدالت گرفته اید؟

 

آیا رسیده است تراول به هر نفر؟

آیا رئیس دولتتان می رود سفر؟

 

آیا بزرگ مرد هنر را شناختید؟

یک بار مثل « ده نمکی» فیلم ساختید؟

 

آنجا رسانه ها که دم از برتری زدند

آیا به روزنامه ی « کیهان» سری زدند؟

 

آیا شما میان هوا فیل دیده اید؟

تا حال هیچ موشک «سجیّل »دیده اید؟

 

رستم نه؛ یک « حسین رضازاده» داشتید؟

یک بار پا به جام جهانی گذاشتید؟

 

در هجده آگوست به یک عده چک زدید؟

با رمز یا مسیح کسی را کتک زدید

                       ***

این گونه می توان سخن از افتخار گفت

«یک عمر می شود سخن از زلف یار گفت»

 

 

*ABSOLUT

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در شنبه ششم تیر 1388  |
 
دو بیتی های مستند

شریف بن شریف بن شریفم

تمام بی شرف ها را حریفم

دو دو تا می شود ده تا سند هست!

اگر فرضاْ نشد ده تا به کیفم!

 

من از صلب مه و ناهید هستم

به شدت قابل تمجید هستم

تمام عضوهایم هاله دارند

برادر زاده ی خورشید هستم!

 

این مطلب ادامه دارد...

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  |
 سوخته
 

در آسمان نمانده جز سحابهای سوخته

ستاره های نیمه جان شهابهای سوخته

 

دوباره زنده می شود سوالهای بی دریغ

دوباره محو می شود جوابهای سوخته

 

جماعتی کشان کشان به سمت هیچ سو روان

شبیه کوچ ماهیان در آبهای سوخته

 

عطش رسیده تا گلو نفس نمی رود فرو

نصیب تشنگان فقط سرابهای سوخته

 

میان تاکها رها گدازه های بادها

به شاخه ها نمانده جز شرابهای سوخته

 

درختهای سوخته بدل به دار می شوند

و روی شاخه ها پر از طنابهای سوخته

 

عذابهای منتشرـ  کلاغها کلاغها ـ

رها میان دشتی از عقابهای سوخته

 

زمین مذاب می شود زمان حباب می شود

مذابهای شعله ور حبابهای سوخته

 

به دست پنجه های غم دلم مچاله می شود

درست مثل آتش و کتابهای سوخته

 

چگونه باز گو کنم قیامتی ست بی کسی

قیامتی که دیده ام به خوابهای سوخته

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در دوشنبه چهارم خرداد 1388  |
 
 

آفریده

 

 به نام آنکه ما را آفریده

گروهبان گارسیا را آفریده

 

از آنجا که خدا عادل ترین است

پس از ما هم شما را آفریده

 

پس از آدم زنی را خلق کرده

از آن گل اژدها را آفریده

 

پشیمان گشته از بد شکلی مرد

نشسته گودزیلا را آفریده

 

نژاد آریا را واکس مالی

نموده آفریقا را آفریده

 

پس از آن پاک کرده واکس ها را

نژاد آریا را آفریده

 

کمی زردچوبه را با گل سرشته

جنوب آسیا را آفریده

 

وبا عناب و آب آلبالو

شمال آمریکا را آفریده

 

برای گله های امت خویش

هزاران انبیا را آفریده

 

برای خنده ی اعراب وحشی

الکساندر جحا را آفریده

 

چو اسم کوچکش از یادمان رفت

الکساندر جحا را آفریده!

 

برای آنکه خر تنها نخواند

بدنبالش ضیا را آفریده

 

برای اهل یونان نیز با زور

برادر زوربا را آفریده

  

برای مسخ افکار هدایت

جناب کافکا را آفریده

 

خداوندی که جان بخشیده ما را

برای شش هوا را آفریده

 

برای تخلیه ی انواع بینی

خدا انگشت ها را آفریده

 

پس از دستی که دارد پنج انگشت

گمانم شست پا را آفریده!

 

برای کوفتن بر پک و پهلو

ردیف دنده ها را آفریده

 

برای خانه اش آدرس نداده

ولی قبله نما را آفریده

 

برای بانوان با نجابت

غلامان سیا را آفریده

 

برای زوج های بی مکان هم

تئاتر و سینما را آفریده

 

برای کودکان زیر شش سال

بلیت نیم بها را آفریده

 

برای أکل مأکولات عالم

پیاز و اشتها را آفریده

 

برای شستن ظرف نشسته

گالون های ریکا را آفریده

 

برای هجو مخلوقات عالم

من یک لا قبا را آفریده

 

خلاصه این خدا چیز شگفتی ست

که اینجور چیزها را آفریده!

 

 

کار مشترکی از ناصر فیض و سعید نوری

 

 

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388  |
 
کمدی ا لهی

 

بوی کافور و کفن می دادند

مرده ها بوی لجن می دادند

 

خارج از نوبت تا شسته شوند

رشوه از زیر کفن می دادند

 

سر کافور چنان بلوا بود

گوییا مشک ختن می دادند

 

کاش آن روز که دادار حکیم

جمعیت را به پکن می دادند

 

دو- سه هکتار زمین برهوت

جهت دفن شدن می دادند

 

پولداران را با اخذ دلار

قبر در صحن چمن می دادند

 

به گدایان هم در جنب مبال

حفره ای تنگ و خفن می دادند

 

الغرض لحظه ی تشییع زنان

دادآن رسم کهن می دادند

 

همگی موی کنان مویه کنان

لرزه بر سیب ذقن  می دادند

 

مردها نیز بلا استثناء

بوی پا ،بوی دهن می دادند!

 

آنچنان شور به پا بود انگار

کشته در راه وطن می دادند

 

لحظه ای بعد در آن حفره ی تنگ

شوک تلقین به بدن می دادند

 

 گورکن ها هم با سنگ لحد

چه فشاری که به تن می دادند

 

دو نفر اسکلت پوسیده

که کمی بوی عفن می دادند

 

تا نترسم ز نکیر و منکر

قوت قلب به من می دادند

 

پنبه هاشان به منافذ اندر

نعش ها داد سخن می دادند

 

یکی از لحظه ی مرگش می گفت

که زنش را به حسن می دادند

 

دیگری گفت: به من تا دیروز

 لوله و سوند و لگن می دادند

 

وارثان نیز سر ارث به هم

فحش های قدغن می دادند

 

بی بی بی لبی از آن سو گفت:

به من ای کاش دهن می دادند

 

تا بگویم که چه سان قوم ذکور

دائماً زجر به زن می دادند

 ***

 تا همین جا که سرودیم به ما

قدرت حرف زدن می دادند

 

ورنه بایست به جای چانه

فکی از جنس چدن می دادند

 

گرگ در چنگ اجل چون میش است

ایّها النّاس اجل در پیش است

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388  |
 
*سگ میره خوک میا د

 

میگن بهار فصل گله، قشنگه

هر کی که این حرفو زده مشنگه!

 

البته منظورش اگه کاکتوسه

حق با اونه بهار نگو عروسه!

 

شاید یه خرپول این کلامو گفته

یا اینکه اونکه گفته پوس کلفته

 

چند تا هزاری کل عیدیمونه

خدا وکیلی عید ما خزونه

 

با این پولا سبزی پلو جور میشه

زپرت ماهیش ولی قمصور میشه

 

آدم یالقوز که غمی نداره

بیچاره مردی که عیالواره

 

نیمه ی اسفنده تنش می لرزه

چهار ستون بدنش می لرزه

 

تو فکر یک وامه ولی چه جوری؟

که یک دفه ندا میاد صبوری

 

«بزک نمیر بهار میاد» صبر کن

«کمبوزه با خیار میاد» صبر کن

 

ناله و زنجموره فعلاً  فینیش

غر نزنم عید می خوام برم کیش

 

جدی نبود همین جوری پروندم

کیشم کجا بود؟ دلمو سوزوندم

 

یه هفته مونده سال تحویل بشه

قیافه ها شبیه آجیل بشه

 

 عید بیاد کینه تکونی کنه

دلا به آیینه ها تبدیل بشه

 

دلی که عینهو کویر لوته

چشمه بشه رود بشه نیل بشه

 

ابرهه ی زمستون از رو بره

ابر بهار مرغ ابابیل بشه

 

یه هفته مونده سگ بره خوک بیاد!

پا قدمش دو هفته تعطیل بشه

 

وقتشه که لباس نو بپوشیم

یا لاأقل یه برگ مو بپوشیم

 

درسته که بی پولیم و نداریم

ولی یه جو حیثیتو که داریم

 

وقتشه که همدیگه رو ماچ کنیم

عشقو شبیه هندونه قاچ کنیم

 

پولای تا نخورده پیدا کنیم

به دیگرون با غصه اهدا کنیم

 

خسته شدم روده درازی بسه

بسه دیگه خوشمزه بازی بسه

 

خلاصه یا مقلب القلوبا

اسم ما رو بیار تو لیست خوبا

*

«بزک نمیر بهار میاد» صبر کن

«کمبوزه با خیار میاد » صبر کن

 

  * این شعر در اواخر سال هشتاد و پنج (سال سگ ) و در پیشواز نوروز هشتاد و شش (سال خوک ) سروده شد .در ضمن نگویید این شعر که بیات شده است . شما دستتان باز است که هر سال جای جانوران را عوض کنید : مثلاً می شود گفت یه هفته مونده موش بره گاو بیاد! [همین جا بنده شدیداً هرگونه ارتباط احتمالی معنایی این شعر را با انتخابات خرداد 88 تکذیب می کنم!]

 

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387  |
 رساله ی لبیه
لب هم لب آن یار خوش اندام قدیمی

مانند لبو قرمز و سوزان و صمیمی

 

لب بود به اندازه ی بشقاب پر از گوشت

لب بود به مقدار غذاهای رژیمی

 

لب ها ولی از دیده ی اغیار نهان بود

لب های مسلمان و مسیحی و کلیمی

 

القصه در این باره رسالات نوشتند

استاد "شمیسا" و "شفیعی" و "تمیمی"

 

لب ها همه در معرض دید همگان است

امروز نمانده ست حیایی و حریمی

 

لب ها شده زیتونی و نارنجی و آبی

لب ها شده تزریقی و دندان شده سیمی

 

آن خال که بالای لب یار عیان است

فی الفور شود پاک به انگشت نسیمی

 

با یاری جراحی زیبایی صورت

جر داده لب خویش به اوضاع وخیمی

 

لب را شتری کرده که یعنی مد روز است

ای غنچه دهان ! نیست تو را عقل سلیمی

 

هر چند که برخی به من ایراد بگیرند

کاین قافیه خبط است ، ‌‌چه یایی است ؟ چه میمی ؟

 

اما نتوان هیچ نگفت از لب معشوق

بگذار که ایراد بگیرند چه بیمی ؟

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387  |
 غزل-مثنوی مرا دید

 

 غزل-مثنوی مرا دید

پیراهن و گیسوی جلفم را که دیدند

با مهربانی گیسوانم را بریدند

 

من ظاهراً بودم ز اشرار حرامی

ممنونم از نیروی خوب انتظامی

 

ممنونم از مأمورصدیق گزینش

او شست روحم را به ابریق گزینش

 

یک روز جین پوشیده بودم او مرا دید

در ضمن او با صورتی بی مو مرا دید

 

فرمود: از تدریس محرومی برادر

با این قیافه مثل خانومی برادر

 

گفتم چرا؟ فرمود: چون ضد نظامی

گفتم: برادر! این چه بهتانی ست خامی؟

 

حتی اگر چیزی که گفتی بنده باشم

سیبیلهایم را هم اکنون می تراشم

 

آن گونه ای که دخترم را دوست دارم

هم رهبرم هم کشورم را دوست دارم

 

این مته را بیهوده بر خشخاش مفشار

فرمود پس معتاد هم هستید انگار!

 

ضد نظام و ضد دین معتادهم روش

گفتم :عجب گیر...برادر گفت :خاموش!

 

دیدم هوا پس می شود پیش اوفتادم

گفتم: خداحافظ برادر خانه زادم

 

حالا که قانون شما را نقض کردم

شاید ز بیکاری فرار مغز کردم!

 

 

هر چند بیکاری از ایران رخت بسته است

اما وجود یک نفر بیکار بست است

 

 

تا غرب با (بی بی سی) و (سی بی اس)خویش

بر ضد ایران شایعا تش را برد پیش

 

رفتم فرار مغز بنمایم به کابل

دیدم که ممنوع الخروجم بنده بالکل

 

رفتم مسافرکش شوم ماشین ندارم

ماشین خریده ام ولی بنزین ندارم

 

رفتم سر بازار پالانی خریدم

شب آمد از درد کمر عر می کشیدم

 

رفتم قاچاقچی هم شدم اما کساد است

چون دست در این صنف بیش از حد زیاد است

 

اکنون که بیکارم هزاران چشم بیکار

می بیندم در شکلهای نابهنجار:

 

***

 

رد می شدم از کوچه ای یارم مرا دید

با همسرم بودم که دلدارم مرا دید

 

یک روز فحش خواهر و مادر شنیدم

آن روز از بخت بدم خارم مرا دید

 

یک بار انگشتم درون بینی ام بود

از باجناق خویش بیزارم مرا دید

 

بعد از هزار و بوق و اندی سال یک بار

وامی گرفتم که طلبکارم مرا دید

 

انداختم پایین سرم را مثل یک گاو

فهمیده بود از پول پروارم مرا دید

 

 

می خواستم پیژامه ام را در بیارم

همسایه ی آن سوی دیوارم مرا دید

 

از ترس فریادی برآورد از جگرگاه

چون از مقابل بنده پندارم مرا دید!

 

 

انگار من از کودکی بیکار بودم

یادم میاید که پرستارم مرا دید

 

پیش نگاهش از خجالت سرخ گشتم

وقتی که بعد از ختنه شلوارم مرا دید

 

حرف سیاسی میزدم با سایه ی خویش

ای وای برمن! موش دیوارم مرا دید

 

می دادم از زور خوشی داد خوشی را

در خلوت خود حیف دادارم مرا دید

 

آه از ردیف دست و پا گیر« مرا دید»

بگذارتا دست ازتو بردارم «مرا دید»

 

***

 

البته در ایران گزینش اینچنین نیست

این مورد از پرونده های حزب نازی ست!

 

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387  |
 شیوه های موثر تربیتی

این اثر در سومین جشنواره طنز مکتوب حائز رتبه سوم شد . ای کاش در اولین دوره طنز مکتوب شرکت کرده بودم !!!

بچه كه بودم به من آموختند

فحش نبايد بدهي گوسفند

 

بي ادبي بوده از اين خانه دور

حرف ركيكي نزني بي شعور

 

بچه ي همسايه به من فحش داد

پند پدر مادرم آمد به ياد

 

بر دهنش مشت ادب كوفتم

البته با غيظ و غضب كوفتم

 

شب كه پدر قصه ي ما را شنيد

نوبت آموزه دوم رسيد

 

پاي مرا بست به يك ريسمان

بر كفل و بر كف پايم زنان –

 

- گفت نبايد به كسي زور گفت

من چه كنم با توي گردن كلفت

 

بچه كه بودم پدرم ياد داد

عشق بورزم به نبات و جماد

 

عشق به سوراخ ازن في المثل

عشق به بوي خوش زير بغل

 

عشق به انسان و طبيعت ، گياه

عشق به ارتش به بسيج و سپاه

 

عشق به هم نوع ولو دشمنت

عشق به هر كس شده ، حتي زنت

 

عشق به مفرد به مثني به جمع

عشق به اينها كه رساندم به سمع

 

تربيتم سير صعودي گرفت

هيكل من رشد عمودي گرفت

 

ريش و سبيلي به هم آميختم

زشت شدم تيغ زدم ريختم

 

ريختم از صورت خود پشم را

باز عيان كرد پدر خشم را

 

فرصت اندرز و نصيحت نبود

چاره به جز فحش و فضيحت نبود

 

گفت: پسر ريش تراشيده اي

نفله ! مگر دختر ترشيده اي

 

كافر حربي شده اي ظاهرا

قرتي و غربي شده اي ظاهرا

 

بر سر اين صورت صافت مباد

مورچه اي مي بكند بكس باد

 

صورت سيرابي و بي ريش تو

عين حرام است و نجس ، دور شو

 

تا نشدي مومن و اهل ثواب

زير پل و روي مقوا بخواب

 

رفتم و ريشم كه به زانو رسيد

برگشتم پيش پدر رو سپيد

 

ديد كه تي شرت به تن كرده ام

پارچه اي زرت به تن كرده ام

 

گفت: مگر پارچه كم داشتي

لخت و پتي آمده اي آشتي

 

اين كه شمايي پسر بنده نيست

كسوت كفار برازنده نيست

 

پيرهن و دكمه ي تقوات كو؟

سبحه و انگشتر و اينهات كو؟

 

هيزم دوزخ شده اي نره خر

زود برو پيرهني نو بخر

 

مختصري بود ز بسيارها

اين همه مشتي است ز خروارها

 

منحني تربيتم رشد كرد

حيثيت و شخصيتم رشد كرد

 

حاصل اين شيوه ارزنده ، من

اين من خوش ذوق ولي بد دهن

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  |
 
 

برای این که بدونید با یه شاعر چند منظوره طرف هستید این دفعه یه شعر جدی گذاشتم !!!

 

چیزی نمانده بود که انسان خدا شود

ترکیبی از تغافل و عصیان خدا شود

 

حوا اگر به میوه ی ممنوعه دست برد

می خواست با تبانی شیطان خدا شود

 

آدم اگر به وسوسه خود را نمی فروخت

می رفت در نها یت ایمان خدا شود

 

این ناخدای کشتی تقدیر قصد داشت

در گیر و دار هجمه ی طوفان خدا شود

 

وقتی برای یخ زده یک جرعه آفتاب

در زمهریر فصل زمستان خدا شود

 

وقتی که در نگاه عطشناک تشنگا ن

حتی سرابهای بیابان خدا شود

 

وقتی که طفلهای گرسنه به چشمشان

شیری که می مکند ز پستا ن خدا شود

 

چیزی نمانده است که از گندم هوس

بر سفره های خالی مان ، نان خدا شود

 

چیزی نمانده بود... ولیکن خدا نخواست

انسان خدا نکرده بد ینسان خدا شود

 

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در جمعه چهارم بهمن 1387  |
 
 
بالا