تبليغاتX
دی اکسید شوکران
شعرهای طنز و غیره سعید نوری
 رفاقت=كثافت


 

متاع بی معرفتی پر شده

تخم جوونمردی ملخ خور شده

 

عقیم و نازا شده لوطی گری

اسیر ناجا شده لوطی گری

 

قافیه خوش نشسته بدبین نشی

الهی درمونده و مسکین نشی

 

ناجا تو منجی منی ناجیمی

سیّد و سرور منی حاجیمی

 

قصدمن از ناجا فقط قافیه ست

بازم بگم یا که همین کافی ست؟!

 

مردونگی لچک به سر کشیده

صورت ماهشو کسی ندیده

 

رفاقتو میرن که جلبش کنن

خنجرو تا دسته تو قلبش کنن

 

رفاقتا بوی کثافت میدن

کثافتا دست رفاقت میدن

 

دستشونو تا می گيری تو مشتت

خنجرشونو می کنن تو پشتت

 

مرام و معرفت دوکونشونه

تمومشونو مف بدن گرونه

 

پول توی جیبت باشه یارت میشن

رو بهشون بدی سوارت میشن

 

پول و مقام و پست و زن و غیره

داشته باشی رفیقتن و غیره

 

رفیقتن شفیقتن انیسن

سر تا پای هیکلتو میلیسن

 

اما اگه بیفتی از اون بالا

درسته قورتت میدن این آشغالا

 

یه عده از تبار ابن سعدن

یه عده رم میگم  الان نه ،بعداً

 

یک شبه حرّبن ریاحی شدن

آفتابه بودن و صراحی شدن

 

اسم مقدّسش بهانه ای بود

عجب قیاس احمقانه ای بود

 

گند زدی جناب شاعر زکی

عشق یکی ،خدا یکی، حر یکی

 

قسم به اون چیزی که می پرستین

قسم به اون میزی که می پرستین

 

فقط یکی تو این میونه هستش

که معرفت جون می گیره تو دستش

 

یکی که دل بدون اون می گیره

کاش می شد از خودش کپی بگیره

 

یکی که مردونگی رو شیر میده

به کل نامردا میاد گیر میده

 

تنگ غروب جمعه از را میاد

شنبه جوونمردی به دنیا میاد

 

فکر می کنین اومدنش خیاله؟

آفتابه های ظاهراً پیاله!؟

 

اما حقیقته تخیلی نیست

حاصل سیخ و سنگ و ُقل ُقلی نیست


 

زیاد کشش ندیم تمومش کنیم

شعره کثیف شده حمومش کنیم

 

خدا می خوام باهات رفاقت کنم

تو وان توبه استراحت کنم

 

 

 

به امید مهدی نژاد _ فرزند خلف موعود _

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 زن ذلیل
 

گرچه این موضوع تکراری شده

نخ نما و جلف و بازاری شده

 

لیک باید گفت یک بار دگر

در خصوص آفت نوع  بشر

 

زن ذلیلا! زن ذلیلی خوب نیست

جنس بعضی از زنان مرغوب نیست

 

زن ذلیلی تحفه ی غرب است مرد!

نزد زن یک لقمه ی چرب است مرد

 

غیرتت کو مرد سا لاریت کو

مشتهای محکم کاریت کو؟

 

کو کمربند قطور چرمی ات

آلت آرامش و دلگرمی ات؟

 

زوجه های جورواجورت کجاست

زرد و سرخ و سبزه و بورت کجاست؟

 

صیغه هایت را نمی بینم چرا

صیدهایت را چه شد ؟تورت کجاست؟

 

های شلغم، شلغم بی خا صیت!

خاک عالم بر سرت! گورت کجاست؟

 

بس کن از صلح و محبت دم مزن

نغمه های جنگ و شیپورت کجاست؟

 

هی نگو :خانوم نفهمیدم ببخش!

فحشهای قبل سانسورت کجاست؟

 

مردهایی که بدین صورت... پر است

مردهایی که بدان صورت کجاست؟

 

 ریشه ی این زن ذلیلان را بکن

ای خدا چنگیز و تیمورت کجاست؟

 

زن هم آ ن زن های دوران قدیم

بی جهت لعنت به شیطا ن رجیم!

 

زن به سختی گرم غیبت بود و کار

اشک هم می ریخت روزی چند بار

 

بود پنهان چهره ی زن ها ،زغیر

یا د زن در اندرونی ها بخیر

 

توی شارع زن نمی دیدی مگر

در یمین و در یسارش نرّه خر

 

بره وار و گله وار و بی زبان

زندگی می کرد زن در آن زمان

 

بی طلبکاری ز شوهر بی طمع

زایمان می کرد زن لاینقطع

 

بوی میرزا قاسمی می داد او

بوی بادمجان و مطبخ بوی شو

 

تازه بعضی از رجال ارجمند

جای زن عورت صدایش می زدند

 

من نمی دانم چه شد که ناگهان

جنس زن شد صدر و آقای جهان!

 

زن زبانش چند سانتی متر بود

زن ذلیلی مترها بر آن فزود

 

زن ذلیلا!رشته ی عمرت گسست

زن ذلیلی بدتر از« اچ. آی. وی» است

 

نک! کلاه خویش را قاضی بکن

یاد ایام خوش ماضی بکن

 

زن اگر حرف زیادی زد بزنش

یا طلاقش را بده یا بد بزنش

  

رد چک را رج بزن بر گونه اش

ساعتی ده ضربه کن آبونه اش

 

تا بنای گریه زاری را نهاد

چانه اش را خرد کن خیرالعباد!

 

می شود شوهر به دوزخ مبتلا

گر سمع نامحرمی صوت النساء

 

ازتو شوهر در نمی آید حسن

گاو نر می خواهد و مرد کهن

 

الغرض زن ها اگر چه همسرند

لیک مردان از زنان همسرترند 

 

هستم از آن زن ذلیلان بنام

بیت آخر را بگویم والسّلام:

 

زن ذلیل است از ازل تا به ابد

زن ذلیلی بد تلفظ می شود!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در جمعه یکم آبان 1388  |
 پیغمبر دروغگویان

پیغمبر دروغگویا ن

بنده پیغام آور و پیغمبرم

لا نبی بعدی به جان مادرم

                                                         

من نه مجنونم، نه معیوبم،نه خر!

پاره آجرهم نخورده بر سرم

 

حضرت شیطان که قربانش شوم

دوش آمد در کنار بسترم

 

گفت: برخیز ای نبی بعد از این

گفتم: ای کابوس گمشو از برم

 

گفت اگر کابوس باشم پس بگو

چیستم من؟کیستم؟ دست خرم؟

 

چشم خود را باز کردم ناگهان

ریخت از وحشت همه کلک و پرم

 

لا تخف گفت و مرا مبعوث کرد

بعد هم بشکن زد و بابا کرم

 

گفتم : آخر بی کتا ب و معجزه؟

گفت: بعداً هر دو را می آورم

 

امت تو تشنه ی پیغمبرند

از چه می ترسی نبی اکبرم؟

 

گفتم: اکنون کار بنده چیست؟ گفت:

مثنوی باید بگویی دلبرم

 

مثنوی شعر تو را خش میکند

هر که آن را بشنود غش می کند

 

کار تو تصدیق کذب است و دروغ

راستی در دین تو کشک است و دوغ

 

راستگویا ن را از این درگه بران

جمع مغضوبٌ علیهم را بخوان

 

بعداز آن از تپه ای بالا برو

زودتر! لفتش نده! حالا برو

 

ایّها الکذّاب گو! فریاد کن!

اینچنین با پیروانت گو سخن

 

گر نباشی از گروه کاذبین

هست کارت با کرام الکاتبین

 

فی المثل دور از نگاه همسرت

عاشق زیدی شدی خیرسرت

 

بعد چندی همسرت شک می کند

پرسشی از پشت عینک می کند

 

حال اگر مردی صداقت پیشه کن

نه غلط گفتم حماقت پیشه کن

 

تا ببینی حاصل روراستی

راش بالا جا نشد اینجاستی!

 

یا شما دیوانه ای یا ناخوشی

راه دیگر نیز دارد خود کشی

 

هیچ میدانی که فی الکذبٌ نجات؟

خر چه داند قیمت نقل و نبات!

 

گرچه شیطان امتم را حافظه

الله الله فی المقام الحافظه

 

در مثل کاذب کمی کم حافظه ست

پس برادر حافظه آور به دست

 

هرکه دارد حافظه یارمنست

ور نه مرتد است و زاغیار منست

 

الغرض هر که دروغش بیشتر

می شود با بنده قوم و خویش تر

 

با دروغی مشکلی حل می شود

مشکلی از خوشکلی حل می شود

 

زشت هم باشد اگر حل می شود

مشکل هر کور و کر حل می شود

 

هی نگو حل می شود حل می شود

پای شعرت اینچنین شل می شود

 ***

راستگویا ن کم شده تعدادشان

کم شده این قوم استعدادشان

 

گله ی من لیک چون باد آمدند

ف نگفته تا فرحزاد آمدند

 

مثل شنهای به ساحل ریخته

امت من مثل پشگل ریخته

 

   کلّهم پیغمبران سرخودند

بی نیاز از نستعین و نعبدند

 

حضرت شیطان گمانم بنده را

بی جهت مبعوث کرد و زا به را

 

پس جهنم، جنب آتش، زیر قیف

وعده ی دیدار ای قوم شریف!

 

 

 

 

(این شعر به استاد باستانی پاریزی نویسنده ی کتاب پیغمبر دزدان تقدیم می شود.)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 مثنوی برای "غزل"

مثنوی برای "غزل"

 

من بي تو ذات غربت ، شبگرد شهر آهم

بي تو غم غريبي مي سوخت در نگاهم

 

تا پلك مي زني تو آوار مي شود شب

انگار تا قيامت تكرار مي شود شب

 

ماه تمام قلبم !آه اي "غزل" ستاره!

تا آمدي به دنيا عاشق شدم دوباره

 

هرگز نديده بودم دل اين چنين بلرزد

يا يك شكوفه لبخند بيش از جهان بيارزد

 

در سجده گاه چشمت راز و نياز كردم

لب هاي نازكت را مهر نماز كردم

 

هر واژه با نگاهت ديواني از "غزل" شد

با نام تو دهانم كندويي از عسل شد

 

مي خواستم بگويم گل رنگ و بو ندارد

فانوس آتشينش پيش تو سو ندارد

 

ديدم كه گل چنين خوار رخساره مي خراشد

بگذار كار او هم بوييدن تو باشد

 

مثل لباس گرمي دست مرا به تن كن

آغوش كوچكت را مهمان دست من كن

 

بوداي معبد دل! از نو بساز جان را

لختي بخند بابا آباد كن جهان را

 

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388  |
 
از این که در شادی من سهیم هستید

 سپاس گزارم!

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  |
 

ناب ترین غزل زندگییم به دنیا آمد

و من پدر شدم.همین!!!

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در شنبه چهاردهم شهریور 1388  |
 
روزه خور خوان الهی

 

هر چند که از ضعف تب زوزه بگیرم

امسال قرار است که من روزه بگیرم

 

در مسجد ما شیخ خطیبی است که یک بار

می خواستم از منبرش آموزه بگیرم

 

در دست من انگشتری از جنس طلا دید

فرمود که انگشتر فیروزه بگیرم

 

از بخت بدم دزد زد و کفش مرا برد

بی پول چگونه بروم موزه بگیرم؟

 

ضرب المثل چیز و شقیقه کمکم کرد

بی موزه چگونه بروم روزه بگیرم؟

 

این شد که شدم روزه خور خوان تو اما

باید ره این نفس که چلغوزه بگیرم

 

تصمیم گرفتم بزنم پوز خودم را

یارب مددی روزه ی سی روزه بگیرم

 

من روزه و آب خنک کوزه و چشمک

ای کاش لبی از لب این کوزه بگیرم

 

سخت است ننوشیدن و سخت است نخوردن

یارب برسان بند ره پوزه بگیرم

 

دیروز که می خوردمت و آب هم از روت

دلخور نشو ای روزه که امروزه بگیرم

 

بگذر ز من ای شه به زبان خوش یا زور

این هر دو نشد عفو به دریوزه بگیرم

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در شنبه سی و یکم مرداد 1388  |
 

تقدیم به شهدای مسلمان اویغور در سرزمین چین

 

مرگ آمده بود و بی جهت ری می کرد

خورشید در این میانه خون قی می کرد

 

جانبازی هشتاد و دو درصد دارد

سروی که تبر حمایت از وی می کرد

 

تشییع جنازه ی صداقت حتی

خون در دل سرخ ساغر می می کرد

 

از ساغر ظلم مست و از ظلمت شاد

شب بر سر نعش صبح لی لی می کرد

 

جلاد نشسته بود بر مرکب مرگ

اسب نفس حیات را پی می کرد

 

این گفته که شهر مملو از آزادی است

نطقی ست که در مملکت *ری می کرد

 

آزادی مرگ اگر مرادش باشد

جلاد به این سخن عمل هی می کرد

 

آن گرگ که پیش از این شبان رمه بود

گرگی ست که خرداد مرا دی می کرد

 

دی شیخ پی یافتن انسان بود

با شمع تمام شهر را طی می کرد

 

بر نعش بشر نماز میت را خواند

البته برای اجرتش طی می کرد

 

*باور کنید منظورمان از « ری » همان « پکن» است وتنگنای قافیه ما را وادار به این جا به جایی کرد

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در یکشنبه یازدهم مرداد 1388  |
 

 

دیر آمده ای رئیس جمهور

 

از هاله ی نورتان بلا دور

دیر آمده ای رئیس جمهور

 

این واقعه ی مبارکی نیست

سی سال زمان اندکی نیست

 

سی سال بدون مهرورزی

دزدی ز ذخیره های ارزی

 

سی سال فساد و بد حجابی

شش دولت ضد انقلابی

 

سی سال شکاف بین مردم

محرومیت از جومونگ و یانگوم

 

سی سال رواج ماهواره

دانشجوهای بی ستاره

 

سی سال تورم نجومی

تکثیر توالت عمومی

 

می رقصد صدق بر سر دار

سی سال دروغ بی نمودار

 

سی سال بدون هاله ی نور

دیر آمده ای رئیس جمهور

 

البته شما کمی کرم کن

از این همه چار سال کم کن

 ***

دیر آمده ای ولی زمان هست

روسیه و چین مهربان هست

 

نیروی عزیز انتظامی

راه و روش سعید امامی

 

بازوی بسیجی دلاور

صدیق ترین وزیر کشور

 

 در ضمن دعای خیر مردم

حتی همه ی مراجع قم

 

این ها همه یاور تو هستند

از جام صداقت تو مستند

 ***

 آدم به خدا نیاز دارد

عالم به شما نیاز دارد

 

پیغمبر صلح و عشق و مستی

در هر دو جهان فقط تو هستی

 

اعمال شما پر از اصول است

الگوی شما جهان شمول است

 

البته چهار تا منافق

چون «موسوی» و جناب «ناطق»

 

هستند که کارشان تمام است

اموال تمامشان حرام است

 

این ها همه دشمن تو هستند

دل های ائمه را شکستند

 

هویی بکشی کسی نماند

فوتی بکنی خسی نماند

 

از سبز بدم می آید آقا

از ریشه بکن درخت ها را

 

ایمان با سبز منحرف شد

در دیر نفاق معتکف شد

 

آن عده که شال سبز بستند

شیطان صفتان بت پرستند

 ***

تا چند تسامح و تساهل

تا کی گره  حجا ب ها شل؟

 

 تا چند میان کوی و برزن

سر خوردن چادر از سر زن؟

 

اصلاً به چه علتی زنان هم

داخل بشوند توی آدم؟

 

با بیکاری جدال داریم

ما مشکل اشتغال داریم

 

زن ها بروند توی منزل

مردان همه می شوند شاغل

 

تا چند تحمل هنرمند

بزغاله ی نا سپاس تا چند؟

 

اخراجی ها ی دو هنر نیست؟

«سرشار» هنر چو « رهگذر » کیست؟

 

وقتی هنری اصیل باشد

خلاقش از این قبیل باشد

 

بزغاله چرا؟ بزرگوارند

روشن فکران ماندگارند

 

ای حامی ملت سلحشور

دیر آمده ای رئیس جمهور

 

دیر آمده ای ولی غمی نیست

تا آخر عمر وقت باقی ست

 

مادام العمر رهبری کن

با حاج « چاوز » برابری کن

 ***

 در خاتمه از دلم بگویم

از درد مفاصلم بگویم:

 

عشق تو چنان به استخوان زد

کش بدتر از آن نمی توان زد

 

 صد قافله دل فدای چشمت

پیچید به سر هوای چشمت

 

از عشق تو تازه شد وجودم

انگار که پیش از این نبودم

 

هر چند که دل به من ندادی

حتی تراول به من ندادی

 

محمود جهان تویی حبیبم

از برگ سهام بی نصیبم

 

لبخند بزن که بی قرارم

یک مسکن مهر هم ندارم

 

عمریست که در سرم تو بودی

ای کاش که همسرم تو بودی!

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388  |
 

 

 

مشتی نمونه از خروارها افتخار

 

در پایتخت اشک دو انسان شاد نیست

دل های تنگ هم وطنانم گشاد نیست

 

چونان به جنگلی که تبر حکم می کند

اینجا رژیم ضد بشر حکم می کند

 

شلوار خیس می شود از ترس این رژیم

در کوچه های «غزه» و «حیفا» و «اورشلیم»

 

این حرف ها رسیده به هنگام چَت به من

از جانب زنی عرب و چاق و فت به من

 

در پاسخش نوشته ام ای چاق خوب چهر!

ای وسعتت هر آینه آیینه ی سپهر!

 

انسان با شعور چرا چاق می شود؟

عرضش به طول یک شبه الحاق می شود؟

 

هر چند آن رژیم ز کفار حربی اند

غم ها و غصه های تو از جنس چربی اند

 

باید رژیم چاقی خود را عوض کنی

وقتی کمد شکسته کمد را عوض کنی

 

البته مرگ بر ننه ی صهیونیست ها

تف بر تبار و روزنه ی صهیونیست ها

 

القصه غصه های تو با عشق مردنی ست

خوب است جرعه ای بچشی عشق خوردنی ست

 

آخر قرار بود کمی چت کنیم ما

حالا اجازه هست که «ماچت» کنیم ما؟

 

هر چند مشکل است از این فاصله تماس

لطفاً به دوربین بدنت را بکن مماس

 

من آه می کشم تو بگو دوست دارمت

هر چند گنده ای به بغل می فشارمت

  

« یا ایهّا الکثافتُ أنت مذکری

نا محرم اللجّن أنا لا بیوة الخری»

 

اینگونه فحش های رکیکی حواله شد

چون دستمال شخصیت ما مچاله شد

 

کبریت روشن غضبش را که فوت کرد

موضوع بحث نیز عوض شد ،سکوت کرد

 

گفتم: تو حرف ها زدی از زخم خاک خود

من نیز حرف می زنم از خاک پاک خود

 

از تندرستی وطنم حرف می زنم

باور بکن که با دهنم حرف می زنم

 

ای چاق مهربان من ای نازنین من !

این است حرف های من و سرزمین من:

 

ایران سرای شاد ترین مردم جهان!

صادر کننده ی همه ی گندم جهان!

 

ای تکه ی جدا شده از روضه ی بهشت!

حتی کویر لوت تو رفته به زیر کشت

 

ای در تو فقر سکته زد و رفت در کما!

ای پارچ پارچ نفت تو بر سفره های ما!

 

ای زاد گاه مادری « احمدی نژاد»!

ای بهترین برادر «کوبا» ، « اریتره» ، « چاد»!

 

راز موفقیت و مانایی تو چیست؟

ای آنکه یک اراذل و اوباش در تو نیست!

 

جاوید در توان ابد ضرب می شوی

هر روز پیش رفته تر از غرب می شوی

 

از غرب غیر ویسکی و ودکای ابسولوط*

ماندست مزه کردن اعمال قوم لوط

 

آنها به جای تخم فسادی که کاشتند

ای کاش یک وزارت ارشاد داشتند

 

 در غرب نیز دولت اگر مهرورز بود

آیا به هیچ خشتکی از فقر درز بود؟

 

در غرب اقتصاد اساس و مبادی است

اینجا فقط تورم ما اقتصادی است!

 

اینجا به غیر عفت و زاییدن پسر

زن ها نخواستند حقوقی ز مرد نر

 

زن را برای لذت مرد آفریده اند

بر شاخه ی هوس همه سیب رسیده اند

 

اما زنان غرب تساوی طلب شدند

مردان ذلیل تر ز زنان عرب شدند

 

ای غربیان که بوی ضلالت گرفته اید

آیا شما سهام عدالت گرفته اید؟

 

آیا رسیده است تراول به هر نفر؟

آیا رئیس دولتتان می رود سفر؟

 

آیا بزرگ مرد هنر را شناختید؟

یک بار مثل « ده نمکی» فیلم ساختید؟

 

آنجا رسانه ها که دم از برتری زدند

آیا به روزنامه ی « کیهان» سری زدند؟

 

آیا شما میان هوا فیل دیده اید؟

تا حال هیچ موشک «سجیّل »دیده اید؟

 

رستم نه؛ یک « حسین رضازاده» داشتید؟

یک بار پا به جام جهانی گذاشتید؟

 

در هجده آگوست به یک عده چک زدید؟

با رمز یا مسیح کسی را کتک زدید

                       ***

این گونه می توان سخن از افتخار گفت

«یک عمر می شود سخن از زلف یار گفت»

 

 

*ABSOLUT

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سعید نوری در شنبه ششم تیر 1388  |
 
 
بالا